به بهانه یکم اردیبهشت خیلی دوست داشتم چیزی درباره سهراب سپهری بنویسم. از قضا همان شب یکی از دوستانم نظرم را درباره حضور پرسید. من به او گفتم آنچه من از حضور درک می کنم بیشتر در فضای شاعرانه و عمدتاً از نگاه سپهری است. خب، حضور ارتباط تنگاتنگی با شهود دارد، شاید دو نام برای دو جنبه از یک واقعیت است. حضور کیفیتی است که شخصی مانند شاعر یا عارف در عمل و کنش شهودی در آن واقع می شود. شهود انواعی دارد، از شهود حسی گرفته تا شهود عرفانی و تجربه امر متعالی. در این بین بخشی از شهود از طریق قوه خیال و در نسبت با طبیعت شکل می گیرد و به نظر من شهود سهراب سپهری از این نوع است.
در ادامه به او گفتم دریافت من از اشعار سهراب سپهری در تمام دوران شاعری اش اینست که او تلاش می کند به حضور ناب یا همان چیزی که خودش «حضور خلوت اشیاء» نامیده، نائل شود. بدین ترتیب که او برای رسیدن به ساحت حضور، سه گونه تجربه را از سر می گذراند: تجربه های توام با خلوت، تنهایی، و سکوت؛ دوم، تجربه های همراه با غفلت از خود و غرق شدن در اشیاء و اعیان و سوم، تجربه های شهودی توام با وضوح و حضور و اتحاد با اشیاء. به همین خاطر به نظر میرسد سهراب سپهری تمام این تجربیات را نه الزاماً مرحله وار، بلکه عمدتاً در آمیزهای از این تجربیات، از انضمامیترین حالاتش تا انتزاعیترین و شهودیترین تجربیاتش را به نحوی درک کرده است. با اینحال، با مسامحه میتوان این سه تجربه را به عنوان مراحل پیشرفت تجربه حضوری او تلقی کرد. درواقع، سپهری همواره تلاش می کند با کنار زدن موانع و عوارض، مترصد لحظات و واحههایی بماند تا او را مشیر به خلوت اشیاء شود. لحظاتی که همراه با انس و الفت با اشیاء است.
...
اسب
یادت هست سپید بود
و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن را چرا می کرد؟
...
(مسافر: 311)
از همین رو، توالی واژههای مانند، «سکوت»، «تنهایی»، «خلوت» به کرات به گوش می رسد. شاعر هیچ چیز را با تنهاییاش عوض نمی کند و در این حال و هوا تمایل به خلوت گزیدن دارد، اما ورود او به چنین خلوتی، ورودی آگاهانه و از سَر دانستن است و تلاش آگاهانه او اینست که می خواهد انسی با این خلوت پیدا کند، و جنبه فیزیکی این خلوت سکوت و کنار هم نشستن اشیاء است، او دوست دارد کنار هم آمدن اشیاء بی جان را به تماشا بنشیند و حالات آنها را در کنار هم مرزگشایی کند. شاید احساس می کند که در این تنهایی ها و خلوتها است که میتواند راز پنهانی را کشف کند که همچون نوستالژی فراموش شده، در پنهانترین ابعاد وجودش خانه کرده و انگیزه اصلی او برای خلوت نشینی است. بی تردید، این شیوه نگریستن به اشیاء بی مناسبت با پیشه نقاشی شاعر نیست. در بخشی از شعر بلند «مسافر» می خوانیم:
...
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
...
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
... (همانجا، 15-314)
و ادامه می دهد:
...
عبور باید کرد
...
و در تنفس تنهایی
دریچه شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
(مسافر، 344)
چنین حضوری گاه همراه طرب و شادی است، مانند شعر «روشنی، من، گل، آب»، و گاه با تصویرسازی حداکثری از سادگی و بی پیراگی و یا مانند شعر واحه ای در لحظه که چنین خلوت و تنهایی را تا مرز هیچستان می کشاند.
واما تجربه دوم شاعر در بُعد سوبژکتیو به غفلت از خود،آهسته شدن حرکت دقایق و کوچک شدن مقیاس ها است و در بعد ابژکتیو، دقت در تماشای اشیاء و محو شدن در جزئیات آنها است. در این نوع تجربه شاعر از «غفلت پاک»، و «پنهان شدن لحظه های کوچک» و «صدای کاهش مقیاس ها» حرف می زند.
...
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من پشت لادن ها نهان بودند
....
در گشودم:قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت.
نيمروز آمد.
بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد.
مرتع ادراك خرم بود.
....
پشت شيشه تا بخواهي شب .
در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با موج،
در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد.
لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند. (حجم سبز، ورق ورشن وقت،86-385 )
در«آفتابی» شاعر در میان آفتاب هشتم دی ماه از لحظه های پاک سخن به میان می آورد که در چکه های طنین برف به تماشای نخهای و طرحها رفته است، گویی شاعر مترصد آن است که اینبار خود اشیاء، خود را به شاعر عرضه کنند. همان چیزی که گاه و بیگاه در اشعار او نمایان میشود. مثلاً در شعر «باغ همسفران» او از ما میخواهد تا در از حالت سنگ چیزی بفهمیم و حتی نگران است که نکند تردیدی و جرقه کبریتی او را از چنین غفلتی محروم کند. اما همه این مراقبه ها در شعر «صداری دیدار» این چنین به بار می نشیند:
سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.
ميوهها آواز ميخواندند.
ميوهها در آفتاب آواز ميخواندند.
در طبقها، زندگي روي كمال پوستها خواب سطوح جاودان ميديد.
اضطراب باغها در سايه هر ميوه روشن بود.
گاه مجهولي ميان تابش بهها شنا ميكرد.
هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش ميداد.
بينش همشهريان، افسوس،
بر محيط رونق نارنجها خط مماسي بود. (حجم سبز، صدای دیدار)
ا این همه او در قدم بعد به انتزاعیترین حالات شهود خیالی خود عروج می کند. در این نوع تجربه است که او از وضوح، جهت تازه اشیاء؛ اهتزاز خلوت اشیاء، وحدت اشیاء و نهایتاً از حضور خلوت اشیاء سخن می گوید:
چند ثانیه غفلت حضور هستی ما است.(مسافر، 331)
...
صدای پای تو را در حوالی شیا
شنیده بودم (همانجا، 332)
...
روح من در جهت تازه اشیاء جاری است. (همانجا، 293)
....
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: حمید نجفی